<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 31 Aug 2008 01:14:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یاد تو</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; دامن کشان می گذرد، تابستان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از من که زیر درختان گردو جا مانده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در انتظار بلایی که فرود می آید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد تو...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 01:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;عرق می ریزی و مست نمی شوی!&quot;</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; چقدر همه چیز دارد زود تمام می شود! مثل این است که اصلاً چیزی شروع نشده است! شاید همه ی اینها خواب بزرگی ست که دیده ام! شاید این خاطره ی کوچک امّا عمیق که از تو، توی ذهنم مانده دروغ باشد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امّا آن حوض و آن هندوانه ای که در آب پرت شد هم، دروغ بود؟! کرم های توی گیلاس ها، هم؟! آن هول دادن ها توی آب و لباس خشک کردن ها، چی؟! سایه ی درختان گردو را که نمی شود گفت دروغ است! می شود؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم پشت بام &quot;خونه ی مادر بزرگه&quot; را می خواهد و پشه بندش را و کاسه ای که توی آن، دلِ یخ آب می شد و داستان های کوتاه &quot;سلینجر&quot; را که بعد از یک بار خواندن، در کمال ناباوری من، خلاصه اش را می گفتی! مهربان بودی، می خندیدی، هندوانه را هم، با دست می خوردی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچّه که بودیم، تابستان فصل بازی بود.. بزرگ شده ایم و تابستان شده فصل بازی دادن یا بازی خوردن! عرق می ریزیم، هشیارتر می شویم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 21:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خرمن سوختگان را همه گو باد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سینه گو شعله ی آتشکده ی فارس بکش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دولت پیر مغان باد که باقی سهل است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگری گو برو و نام من از یاد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعی نابرده در این راه به جایی نرسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوش می گفت به مژگان درازت بکشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یارب از خاطرش اندیشه ی بیداد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برو از درگهش این ناله و فریاد ببر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... یک ساله شدیم!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 20:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;بعد از تو باز عاشقی و باز.. آه.. نه!&quot;</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شنیده ام که آن بیرون، هوای لطیف بهاری، آدم ها را شاد و سرزنده کرده است، ابرها توی آسمان قدم می زنند، خورشید هی سرک می کشد و هی می رود پشت ابرها.. نسیم مهربان، با موها و روسری ها بازی می کند، درختان آن قدر سبز شده اند که آبی ِ آسمان پیدا نیست! می گویند بهار آمده! امّا من باورم نمی شود! تو نباشی و فصل ها بروند و بیایند؟! زمین بچرخد؟! آفتاب بتابد؟! تو نباشی و من زنده بمانم؟! راه بروم؟! نفس بکشم؟! من شب ها بدون فال حافظِ تو می خوابم، ساعت سه نیمه شب بلند نمی شوم که به تو تلفن کنم! آن وقت، همه می گویند بهار آمده! دروغ کثیفی ست آمدن بهار، وقتی تو نیستی.. دلم می خواهد همیشه بخوابم تا تو را ببینم که می آیی و می خندی و می گویی:&quot;من هستم ها! نرفتم ها!&quot; امّا می ترسم توی خواب هم بفهمم که دارم خواب می بینم و زندگی، بدون تو، گستاخانه جریان دارد.. یادت هست که یادت رفت با من خداحافظی کنی؟ توی آن ثانیه های لعنتی،که با سرعت، فرمان را می پیچاندی، فقط &quot;میم&quot; را می شنیدم که از میان لب های لرزانت بیرون می آمد.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد، آن غول وحشی آهنی.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد، تو، رها.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد،طبیعت، بی جان..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد، من.. مبهوت..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد، زمین و زمان.. هرزه گرد بر مدار ِ من..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفته بودم:&quot;جانِ طبیعتی!&quot; گفته بودی:&quot;تو جانانِ این همه جانی!&quot; حالا، اینجا هیچ کس نمی فهمد که دیگر، کوه، آن قدرها استوار نیست! سبزی درختان به فسفری می زند! پرنده ها غمگین می خوانند! رود، نای رفتن ندارد! اصلاً سایه ای نیست که به آن پناه ببری! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از تو بـاز عـاشـقی و باز... آه... نه!                                      &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این داستان به نام تو این جا تمام شد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;دیدار می نمایی و پرهیز می کنی...&quot;</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لابلای همه ی کتاب هایم، هر جا که تو را دیده ام، به یادت نشانه ای گذاشته ام، امّا حالا هیچ کدام از آن نشانه ها، مرا به تو دلالت نمی کند.. امروز، به هوای تو، رفتم کلّی کتاب خریدم، همه را ورق زدم، سطر به سطر، دنبال تو گشتم، نبودی.. بعد یادم آمد مثل سابق، &quot;کتاب دوست&quot; نیستم. &lt;/FONT&gt;ببخشید ها! ولی من، دقیقا&quot; نمی دانم وابستگی جدیدم چیست تا بیایم و تو را پیدا کنم که پشت آن &quot;علاقه&quot; پنهان شده ای یا بهتر بگویم خودت را به پنهان شدن زده ای! قبول کن که این بازی کمی کهنه شده! دیگر این &quot;قدح شراب&quot; مرا سیراب نمی کند و اگر به حقارت من نمی خندی، باید بگویم که صحبت از &quot;نعره ی هل من مزید&quot; است! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن: من شخصیّت با شکوه آسیه همسر فرعون را خیلی دوست دارم. در قرآن از زبان او آمده است که &quot;خدایا برای من خانه ای، &lt;STRONG&gt;نزد خودت،&lt;/STRONG&gt; در بهشت بنا کن.&quot; &quot;ربّ ابن لی عندک بیتا&quot; فی الجنّة&quot; (تحریم/۱۱)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 19:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;گویا که لقمه ای ست زمین در دهان برف&quot;</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوز سرما تا اعماق جانم نفوذ می کند، آسمان به سرخی می زند، از لبوفروش ها خبری نیست... سرما، فرمانروای مطلق این خیابان تاریک است. صدای تو، توی گوشم می پیچد: &quot;دوستت دارم! ع ا ش ق ت هم هستم!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست خیابان بیست و سوّم را چقدر بالا و پایین کردیم تا توانستم سانتی متر به سانتی متر برف ها را ــ به قول تو ــ  لگدکوب کنم؟! بعد گفتی: &quot;خاک بر سر ِ بی لیاقتت کنن که تحمّل دیدن این همه زیبایی رو نداری!&quot; و من گفتم: &quot;بی لیاقت.. یکی تو، یکی من!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست آن آقای محترم ِ لبوفروش بهمان گفت: &quot;بیاین کنار آتیش، گرم بشین!&quot; رفتیم روی صندوق های چوبی نشستیم، چه صدای ترقّی کرد که وزن تو را بر نتابید! در گوشم گفتی: &quot;حدّاقل ادای آدمای مؤدّب رو در بیار! افتادن آدما که خنده نداره!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست وقتی برف بازی می کردیم، چقدر آدم بی تربیتی می شدی! گلوله های برف را مستقیماً پرت می کردی توی صورتم.. دفعه ی آخر که به چشمم خورد، تا سی ثانیه همه جا را سفیدِ سفید می دیدم! چهارزانو نشستم روی برف ها و داد زدم: &quot;شوخی کثیفی بود!&quot; تو با صدای بلند زدی زیر خنده، همان خنده هایی که من اسمش را گذاشته بودم &quot;چاق ِ احمقانه امّا دوست داشتنی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست گفتم: &quot;من و تو مثه دو تا کلاغیم روی یه کاغذ سفید&quot;.. برگشتی توی صورتم &quot;ها&quot; کردی و گفتی: &quot;کلاغ نه! زاغ! زاغ عاشق برفه!&quot; گفتم: &quot;من که نمی تونم زاغ باشم، آخه چشام سیاهه!&quot; گفتی: &quot;تو برف باش!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست چقدر هوا سرد بود! یادت هست ما سردمان نبود..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعاً همه ی اینها یادت مانده؟! من که همه شان را سپردم دستِ کسی.. با خودش برد، اسمش باد فراموشی بود! &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=postdesc&gt;
&lt;SCRIPT type=text/javascript&gt;GetBC(55);&lt;/SCRIPT&gt;
&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Dec 2007 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز که نبودی...</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز خیلی اذیّتم کردی، نگذاشتی بخوابم، نشسته بودی توی گوشم پچ پچ می کردی و یک جمله ی تکراری می گفتی! نگذاشتی بیرون بروم، گفتی تنهایی کلافه ات می کند.. نگذاشتی چیزی از فیلم بفهمم، از بس حواسم را پرت کردی.. حتّی نگذاشتی لای کتاب را باز کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گویم: &quot;هر کتابی که بخوای می خونیم، تو فقط گوش کن، من بلند بلند می خونم&quot;، می گویی: &quot;حالم از صدات بهم می خوره! از بس سرفه کردی، صدات شبیه ارّه شده!&quot;.. ساکت می شوم، حرفی نمی زنم، بلند می شوم و راه می روم توی اتاق ِ سه در چهاری که تویش هستیم، دمپایی هایم را پا کرده ای، می روم جوراب بپوشم که موکت، پاشنه های پایم را زبر نکند. پشت به تو، جلوی کمد می نشینم تا جورابی انتخاب کنم.. می گویی: &quot;ساکت نباش!&quot; بر می گردم و توی هوا می نویسم &quot;صدا&quot;! بعد با یک فلش فرضی، کفِ اتاق را نشانت می دهم و روی موکتِ زبر، چیزی شبیه &quot;ارّه&quot; می کشم! می گویی: &quot;قهر نکن! یه چیزی زمزمه کن! انگار کن، داری با خودت حرف می زنی! می خوام گوشم پر بشه از صدات!&quot; بلند می شوی که بیایی نزدیکم.. رو بر می گردانم، می نشینی و می گویی: &quot;تو رو خدا نگام کن! هزار بار گفتم اون لعنتی ها رو ازم دریغ نکن! این زندگی سگی..&quot; حرفت را قطع می کنم، کوتاه می آیم و شروع می کنم به زمزمه کردنِ سلکشن های تو.. باز هم برایم خاطره درست می کنی! این خاطره ها یک روزی مرا از پا در می آورد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2007 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگو های ما و خدا از زبان عطّار نیشابوری - الهی نامه(4)</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روز قیامت بود، خداوند به ما گفت: نامه ی عمل خود بر خوان! ما نامه را نگاه کردیم و در آن جز سیاهی و تباهی ندیدیم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چو در نامه نبیند جز سیاهی                                             زبــان بگشـاید و گویــد الهـــی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دوزخ می روم زین عمر تاوان                                          حقش گوید که پشت نامه برخوان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                                                     (الهی نامه،ص۱۴۳)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه ی گناهان ما آنجا نوشته شده بود، خیلی ترسیده بودیم.. دیدیم که جزخدا کسی را نداریم پس گفتیم:خدایا! با این زندگی پر از گناهی که داشته ام، در آتش دوزخ خواهم سوخت.. خطاب آمد: پشت نامه را بخوان! خواندیم.. باورمان نمی شد! اسم ما در گروه توبه کنندگان بود و به جای هر گناه ما، ده کار خیر ثبت شده..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چو بنــده آن ببینـد شــاد گــردد                                       زهـی بنــده که چون آزاد گــردد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به حق گوید که ای قیّوم مطلق                                       ندیـدم از کــرام الکــاتبین حق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که من دارم گنه زین بیش بسیار                                      که ننوشتند بر من آن دو هشیار!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگو کان بر من مسکین نویسند                                        بلی چون آن نوشتند این نویسند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که گــرچه مـن گنـاه آلود مـــردم                                      به فضلت بر گناهم سود کــردم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که تا چندان که بـد کردم ز آغـاز                                       به هر یک ده نکویی می دهی باز&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                                                         (همان، ص۱۴۴)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم، با شیطنت گفتیم: خدایا! کرام الکاتبین، حق را به درستی رعایت نکرده اند! گناهان من خیلی بیشتر از آن چیزی ست که آنها ثبت کرده اند.. امّا خدای خوب! حالا که داستان از این قرار است (یعنی هر گناه، به ده حسنه تبدیل می شود)، لطف کن و بگو که همه ی گناهان مرا بنویسند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میان حق تعالی و هر بنده، سرّی ست که بر &quot;غیر&quot;، فاش نمی شود. چنان که هیچ عاشقی، دوست ندارد معشوق خود را عرضه کند، خداوند نیز بر آفریدگان خود، غیرت می ورزد و اسرار آنان را فاش نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Dec 2007 19:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراموشی(۲)</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حالا اگر یک قدم به سمت من برداری &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من صد قدم دور می شوم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همان جا بمان! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طاقت دور شدنت را ندارم. طاقت نزدیک شدنت را اصلاً...! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط، دوست خیالی من باش تا کسی، خط فاصله ها را پاک نکند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 17:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیصر</title>
<link>http://mosnia.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیگر باور کرده ام که قیصر پرکشیده است... حالا چشم هایم را که می بندم، کلاس ۴۲۲ در طبقه ی چهارم دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را سرد و تاریک می بینم... همان کلاسی که توی همه ی این سال ها، قیصر را آنجا می دیدم، کلاس که تمام می شد، می نشست پشت میز و سیگارش را روشن می کرد، تصویر ِ قیصر در هاله ای از دود را خیلی دوست داشتم! به قول میم ِمهربان، قیصر، خاکستری بود. کت و شلوارش، موهایش، محاسنش و حتّی صدایش! امّا خودش رنگی نداشت از بس زلال بود! بعد از اوّلین کلاس ِنقد ادبی اش،بیرون که آمدیم، میم ِمهربان گفت: &quot;می دونی چیه؟ من عاشق قیصر شدم!&quot; حق داشت عاشق بشود... سر کلاسش چیزی یاد نمی گرفتیم از بس که محو خودش و شخصیتش بودیم! سر ِ همان اوّلین کلاس گفت دامپزشکی را رها کرده چون نتوانسته کبوتر را تشریح کند، به قول خودش: &quot;کبوتر را که گذاشتن جلومون، گفتم:ما نیستیم!&quot; از آن موقع، قیصر، توی ذهن من، شکل یک کبوتر بزرگ ِ سفید و خاکستری شد! هنوز هم،نگاه های معصومانه ی کبوترها شباهت عجیبی به چشم های قیصر دارد! امروز که یاد تصویر ذهنی ام از او افتادم، باور کردم که پر کشیده... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن: چقدر پاییز فصل بدی است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Nov 2007 07:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mosnia&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>mosnia</dc:creator>
<guid>http://mosnia.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
