ما هم چنان در عالم دیوانگی به سر می بردیم و هیچ چیز حتّی جامه ای درست و حسابی بر تن نداشتیم، کاسه ی صبرمان لبریز شده بود:
کـالهــی پیــرهــن در تن نـدارم وگـر تو صبــر داری مـن ندارم
خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را
(الهی نامه،تدیّن ص ۱۳۹)
منظور از "بی خویشتن" یعنی ما که در عشق خدا از خود بی خود شده بودیم و هر جوری دلمان می خواست با او حرف می زدیم. به تعبیر زیبای دکتر پورنامداریان "فاصله ای که عاقلان میان خود و خدا احساس می کنند، دیوانه نمی کند و همین احساس نزدیکی است که عطّار از آن به عشق تعبیر می کند" (دیدار با سیمرغ،ص۲۸)
جواب خدا این بود که تنها جامه ای که به تو خواهم داد کفن است.ما هم چشممان را بستیم و:
زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم تـو را ای بنده پرور
که تـا اول نمیـرد مـــرد عـاجـز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز
ببـاید مـــرد اول مفلس و عـور کـه تا کربـاس یابد از تو در گـور
(همان)
ما به خدا گفتیم: ما تو را شناخته ایم، تو همانی که تا آدم رابیچاره نکنی، چیزی نمی دهی!یعنی باید همه چیز را ترک کنیم حتی وجود خودمان را،تا غباری از خاک کوی تو به ما برسد.(ما چون دیوانه ایم می توانیم این طور با خدا حرف بزنیم!)
فنا مقدمه ی حصول مقاصد و وصال است.