دلم یک دوست قدیمی می خواهد با خاطرات قدیمی، خاطراتی که قدیمی ترینش مال دو ترم پیش نباشد و توی آنها من به یک جفت چشم نگاه کنم نه این که سی جفت چشم به من خیره شوند. دلم چرت زدن های سر کلاس دکتر تجلیل را می خواهد. دلم سر گذاشتن روی میز کتابخانه ی دانشکده را می خواهد و خوابیدن و طولانی ترین خواب ها را دیدن و سر بلند کردن و چشم توی چشم دانشجویی شدن که چشم دیدنش را نداری همانی که بعد می شود شوهر یکی از همکلاسی ها، همانی که موقع تبریک گفتن به او هول می شوی و می گویی "سلام آقای شلمان!" (اسمی که بچّه ها روی او گذاشته بودند)
دلم سرک کشیدن توی تمام کتاب فروشی های انقلاب را می خواهد، دلم پیاده روی می خواهد، خستگی می خواهد، صف طولانی اتوبوس می خواهد، گرما می خواهد، یخ در بهشت و... مسموم شدن می خواهد.دلم شب امتحان می خواهد امتحان مثنوی که می دانی open book است یعنی پوست آدم را می کنند! دلم جلسه ی امتحان می خواهد که به پشت پای همان دوست قدیمی بزنی و آهسته بگویی "سؤال سه" و جوابی نشنوی. بعد از امتحان قهر کنی، دوست قدیمی بیاید بغلت کند و ببوسدت و تو همان کاری را کنی که می دانی ازش متنفر است، مقنعه اش را از بالای سرش بکشی روی صورتش و او بگوید "شوخی کثیفی بود" وبعد خنده و بستنی توی باغ دلگشا.(همان محوطه ی سرسبز پشت دانشکده ی حقوق)
دلم باز هم قهر کردن می خواهد با همین دوست قدیمی که می دانی قهر کردن های تو را جدی نمی گیرد نه مثل دوست های امروزی که آدم را از طبیعی ترین حق در دوستی یعنی قهر کردن محروم می کنند! دلم همه ی دنیا را می خواهد که بگذارم یک طرف و دوست قدیمی را طرف دیگر و به او بگویم "تو را با همه ی این، با این همه عوض نمی کنم" کاش بودی...