تبليغاتX
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر - امروز که نبودی...

امروز خیلی اذیّتم کردی، نگذاشتی بخوابم، نشسته بودی توی گوشم پچ پچ می کردی و یک جمله ی تکراری می گفتی! نگذاشتی بیرون بروم، گفتی تنهایی کلافه ات می کند.. نگذاشتی چیزی از فیلم بفهمم، از بس حواسم را پرت کردی.. حتّی نگذاشتی لای کتاب را باز کنم...

می گویم: "هر کتابی که بخوای می خونیم، تو فقط گوش کن، من بلند بلند می خونم"، می گویی: "حالم از صدات بهم می خوره! از بس سرفه کردی، صدات شبیه ارّه شده!".. ساکت می شوم، حرفی نمی زنم، بلند می شوم و راه می روم توی اتاق ِ سه در چهاری که تویش هستیم، دمپایی هایم را پا کرده ای، می روم جوراب بپوشم که موکت، پاشنه های پایم را زبر نکند. پشت به تو، جلوی کمد می نشینم تا جورابی انتخاب کنم.. می گویی: "ساکت نباش!" بر می گردم و توی هوا می نویسم "صدا"! بعد با یک فلش فرضی، کفِ اتاق را نشانت می دهم و روی موکتِ زبر، چیزی شبیه "ارّه" می کشم! می گویی: "قهر نکن! یه چیزی زمزمه کن! انگار کن، داری با خودت حرف می زنی! می خوام گوشم پر بشه از صدات!" بلند می شوی که بیایی نزدیکم.. رو بر می گردانم، می نشینی و می گویی: "تو رو خدا نگام کن! هزار بار گفتم اون لعنتی ها رو ازم دریغ نکن! این زندگی سگی.." حرفت را قطع می کنم، کوتاه می آیم و شروع می کنم به زمزمه کردنِ سلکشن های تو.. باز هم برایم خاطره درست می کنی! این خاطره ها یک روزی مرا از پا در می آورد!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 0:31 توسط م.س.م |