آفتاب دلچسب... برگ هایی که زیر برف پاک کن ماشین ها گیر می کنند، هوایی که رو به سردی می رود، آسمانی که ابری می شود، بارانی که حالا دارد نم نم می بارد! خلوت خیابان های خیس، شال گردن تو که مرا گرم می کند! چتر تو که من خیس نشوم! دست های تو که یعنی هستی... اما من دلم هنوز باد کولر می خواهد! هندوانه و پشت بام و پشه بند می خواهد! اصلا دلم می خواهد زیر پنکه سقفی دراز بکشم و "خاطرات سیلویا پلات" را بخوانم ودیگر افسرده نشوم، چون تو وجود داری...همه جا هنوز سبز است، چون هنوز نگفته ای که می خواهی ترکم کنی!... بعد از آن باران و چتر و شال گردن و دست های تو، من "خزان کوری" گرفتم! (از هر ۲۷ میلیون آدم روی زمین، یک نفر به این بیماری مبتلاست!) حالا پاییز که می آید، همه ی حواس من غیر فعال می شود... زیبایی وجود ندارد! حرف ع ا ش ق ا ن ه ای زده نمی شود! "بوی بهبود نمی شنوم"*! همه چیز تلخ و خشن است! حالا پاییز که می آید، من دیواری به ارتفاع ۱۶۵ سانتی متر، دور خودم می کشم و به خواب عمیق پاییزی فرو می روم و خواب زمستانی را می بینم که کلی برف آمد و کلی آدم برفی درست کردیم و کلی حرف های ع ا ش ق ا ن ه زدیم (زدی) چقدر همه چیز خوب بود! تو چقدر مهربان و دوست داشتنی بودی! چقدر خوشبختی زیاد بود!...
حالا از دیوار ۱۶۵ سانتی متری من بالا آمده ای، مرا از خواب بیدار کرده ای که بگویی: "می شود باز هم ع ا ش ق بود!" نه...همان پشت دیوار بمان! نمی خواهم از زندگی ام بیرون بروی! اما وارد زندگی ام،هم ، نشو! بگذار همین طور به موازات هم پیش برویم، شاید یک روز اتفاقی افتاد!
*بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد