تبليغاتX
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

 چقدر همه چیز دارد زود تمام می شود! مثل این است که اصلاً چیزی شروع نشده است! شاید همه ی اینها خواب بزرگی ست که دیده ام! شاید این خاطره ی کوچک امّا عمیق که از تو، توی ذهنم مانده دروغ باشد!

امّا آن حوض و آن هندوانه ای که در آب پرت شد هم، دروغ بود؟! کرم های توی گیلاس ها، هم؟! آن هول دادن ها توی آب و لباس خشک کردن ها، چی؟! سایه ی درختان گردو را که نمی شود گفت دروغ است! می شود؟!

دلم پشت بام "خونه ی مادر بزرگه" را می خواهد و پشه بندش را و کاسه ای که توی آن، دلِ یخ آب می شد و داستان های کوتاه "سلینجر" را که بعد از یک بار خواندن، در کمال ناباوری من، خلاصه اش را می گفتی! مهربان بودی، می خندیدی، هندوانه را هم، با دست می خوردی!

بچّه که بودیم، تابستان فصل بازی بود.. بزرگ شده ایم و تابستان شده فصل بازی دادن یا بازی خوردن! عرق می ریزیم، هشیارتر می شویم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:25 توسط م.س.م |