تبليغاتX
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

شنیده ام که آن بیرون، هوای لطیف بهاری، آدم ها را شاد و سرزنده کرده است، ابرها توی آسمان قدم می زنند، خورشید هی سرک می کشد و هی می رود پشت ابرها.. نسیم مهربان، با موها و روسری ها بازی می کند، درختان آن قدر سبز شده اند که آبی ِ آسمان پیدا نیست! می گویند بهار آمده! امّا من باورم نمی شود! تو نباشی و فصل ها بروند و بیایند؟! زمین بچرخد؟! آفتاب بتابد؟! تو نباشی و من زنده بمانم؟! راه بروم؟! نفس بکشم؟! من شب ها بدون فال حافظِ تو می خوابم، ساعت سه نیمه شب بلند نمی شوم که به تو تلفن کنم! آن وقت، همه می گویند بهار آمده! دروغ کثیفی ست آمدن بهار، وقتی تو نیستی.. دلم می خواهد همیشه بخوابم تا تو را ببینم که می آیی و می خندی و می گویی:"من هستم ها! نرفتم ها!" امّا می ترسم توی خواب هم بفهمم که دارم خواب می بینم و زندگی، بدون تو، گستاخانه جریان دارد.. یادت هست که یادت رفت با من خداحافظی کنی؟ توی آن ثانیه های لعنتی،که با سرعت، فرمان را می پیچاندی، فقط "میم" را می شنیدم که از میان لب های لرزانت بیرون می آمد..

بعد، آن غول وحشی آهنی.. 

بعد، تو، رها..

بعد،طبیعت، بی جان..

بعد، من.. مبهوت..

بعد، زمین و زمان.. هرزه گرد بر مدار ِ من..

گفته بودم:"جانِ طبیعتی!" گفته بودی:"تو جانانِ این همه جانی!" حالا، اینجا هیچ کس نمی فهمد که دیگر، کوه، آن قدرها استوار نیست! سبزی درختان به فسفری می زند! پرنده ها غمگین می خوانند! رود، نای رفتن ندارد! اصلاً سایه ای نیست که به آن پناه ببری!

بعد از تو بـاز عـاشـقی و باز... آه... نه!                                     

این داستان به نام تو این جا تمام شد

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:1 توسط م.س.م |