سوز سرما تا اعماق جانم نفوذ می کند، آسمان به سرخی می زند، از لبوفروش ها خبری نیست... سرما، فرمانروای مطلق این خیابان تاریک است. صدای تو، توی گوشم می پیچد: "دوستت دارم! ع ا ش ق ت هم هستم!"
یادت هست خیابان بیست و سوّم را چقدر بالا و پایین کردیم تا توانستم سانتی متر به سانتی متر برف ها را ــ به قول تو ــ لگدکوب کنم؟! بعد گفتی: "خاک بر سر ِ بی لیاقتت کنن که تحمّل دیدن این همه زیبایی رو نداری!" و من گفتم: "بی لیاقت.. یکی تو، یکی من!"
یادت هست آن آقای محترم ِ لبوفروش بهمان گفت: "بیاین کنار آتیش، گرم بشین!" رفتیم روی صندوق های چوبی نشستیم، چه صدای ترقّی کرد که وزن تو را بر نتابید! در گوشم گفتی: "حدّاقل ادای آدمای مؤدّب رو در بیار! افتادن آدما که خنده نداره!"
یادت هست وقتی برف بازی می کردیم، چقدر آدم بی تربیتی می شدی! گلوله های برف را مستقیماً پرت می کردی توی صورتم.. دفعه ی آخر که به چشمم خورد، تا سی ثانیه همه جا را سفیدِ سفید می دیدم! چهارزانو نشستم روی برف ها و داد زدم: "شوخی کثیفی بود!" تو با صدای بلند زدی زیر خنده، همان خنده هایی که من اسمش را گذاشته بودم "چاق ِ احمقانه امّا دوست داشتنی!"
یادت هست گفتم: "من و تو مثه دو تا کلاغیم روی یه کاغذ سفید".. برگشتی توی صورتم "ها" کردی و گفتی: "کلاغ نه! زاغ! زاغ عاشق برفه!" گفتم: "من که نمی تونم زاغ باشم، آخه چشام سیاهه!" گفتی: "تو برف باش!"
یادت هست چقدر هوا سرد بود! یادت هست ما سردمان نبود..
واقعاً همه ی اینها یادت مانده؟! من که همه شان را سپردم دستِ کسی.. با خودش برد، اسمش باد فراموشی بود!