دیگر باور کرده ام که قیصر پرکشیده است... حالا چشم هایم را که می بندم، کلاس ۴۲۲ در طبقه ی چهارم دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را سرد و تاریک می بینم... همان کلاسی که توی همه ی این سال ها، قیصر را آنجا می دیدم، کلاس که تمام می شد، می نشست پشت میز و سیگارش را روشن می کرد، تصویر ِ قیصر در هاله ای از دود را خیلی دوست داشتم! به قول میم ِمهربان، قیصر، خاکستری بود. کت و شلوارش، موهایش، محاسنش و حتّی صدایش! امّا خودش رنگی نداشت از بس زلال بود! بعد از اوّلین کلاس ِنقد ادبی اش،بیرون که آمدیم، میم ِمهربان گفت: "می دونی چیه؟ من عاشق قیصر شدم!" حق داشت عاشق بشود... سر کلاسش چیزی یاد نمی گرفتیم از بس که محو خودش و شخصیتش بودیم! سر ِ همان اوّلین کلاس گفت دامپزشکی را رها کرده چون نتوانسته کبوتر را تشریح کند، به قول خودش: "کبوتر را که گذاشتن جلومون، گفتم:ما نیستیم!" از آن موقع، قیصر، توی ذهن من، شکل یک کبوتر بزرگ ِ سفید و خاکستری شد! هنوز هم،نگاه های معصومانه ی کبوترها شباهت عجیبی به چشم های قیصر دارد! امروز که یاد تصویر ذهنی ام از او افتادم، باور کردم که پر کشیده...
پ ن: چقدر پاییز فصل بدی است!