دلم تنگ می شود، از همین حالا می دانم که دلم تنگ می شود، می دانم زمستانی می آید که من سردم می شود و دیگر "برف می بارد و عشق" را نمی فهمم، می دانم که دیگر نمی توانم ضبط ماشین را روشن کنم و به سلکشن های تو ـ که در تک تک واژه های ترانه ها حضور داری ـ گوش کنم، دیگر نمی توانم کتاب بخوانم چون تو نیستی که هی تند تند فیلم ببینی و من تند تند کتاب بخوانم، من بزرگ می شوم و می دانم تو را ندارم که بگویی"بچه ای هنوز"... دلم حتی برای "کوفت" گفتن های تو تنگ می شود، تو نخواهی بود و غریب ترین اتفاق دنیا می افتد: رنگ سبز دیگر وجود ندارد! خاطره ی با تو بودن خیلی بزرگ است، بزرگ تر از طاقت من برای فراموش نکردن.
ادامه دارد...