دامن کشان می گذرد، تابستان.
از من که زیر درختان گردو جا مانده ام.
در انتظار بلایی که فرود می آید:
یاد تو...
چقدر همه چیز دارد زود تمام می شود! مثل این است که اصلاً چیزی شروع نشده است! شاید همه ی اینها خواب بزرگی ست که دیده ام! شاید این خاطره ی کوچک امّا عمیق که از تو، توی ذهنم مانده دروغ باشد!
امّا آن حوض و آن هندوانه ای که در آب پرت شد هم، دروغ بود؟! کرم های توی گیلاس ها، هم؟! آن هول دادن ها توی آب و لباس خشک کردن ها، چی؟! سایه ی درختان گردو را که نمی شود گفت دروغ است! می شود؟!
دلم پشت بام "خونه ی مادر بزرگه" را می خواهد و پشه بندش را و کاسه ای که توی آن، دلِ یخ آب می شد و داستان های کوتاه "سلینجر" را که بعد از یک بار خواندن، در کمال ناباوری من، خلاصه اش را می گفتی! مهربان بودی، می خندیدی، هندوانه را هم، با دست می خوردی!
بچّه که بودیم، تابستان فصل بازی بود.. بزرگ شده ایم و تابستان شده فصل بازی دادن یا بازی خوردن! عرق می ریزیم، هشیارتر می شویم!
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله ی آتشکده ی فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می گفت به مژگان درازت بکشم
یارب از خاطرش اندیشه ی بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
... یک ساله شدیم!
شنیده ام که آن بیرون، هوای لطیف بهاری، آدم ها را شاد و سرزنده کرده است، ابرها توی آسمان قدم می زنند، خورشید هی سرک می کشد و هی می رود پشت ابرها.. نسیم مهربان، با موها و روسری ها بازی می کند، درختان آن قدر سبز شده اند که آبی ِ آسمان پیدا نیست! می گویند بهار آمده! امّا من باورم نمی شود! تو نباشی و فصل ها بروند و بیایند؟! زمین بچرخد؟! آفتاب بتابد؟! تو نباشی و من زنده بمانم؟! راه بروم؟! نفس بکشم؟! من شب ها بدون فال حافظِ تو می خوابم، ساعت سه نیمه شب بلند نمی شوم که به تو تلفن کنم! آن وقت، همه می گویند بهار آمده! دروغ کثیفی ست آمدن بهار، وقتی تو نیستی.. دلم می خواهد همیشه بخوابم تا تو را ببینم که می آیی و می خندی و می گویی:"من هستم ها! نرفتم ها!" امّا می ترسم توی خواب هم بفهمم که دارم خواب می بینم و زندگی، بدون تو، گستاخانه جریان دارد.. یادت هست که یادت رفت با من خداحافظی کنی؟ توی آن ثانیه های لعنتی،که با سرعت، فرمان را می پیچاندی، فقط "میم" را می شنیدم که از میان لب های لرزانت بیرون می آمد..
بعد، آن غول وحشی آهنی..
بعد، تو، رها..
بعد،طبیعت، بی جان..
بعد، من.. مبهوت..
بعد، زمین و زمان.. هرزه گرد بر مدار ِ من..
گفته بودم:"جانِ طبیعتی!" گفته بودی:"تو جانانِ این همه جانی!" حالا، اینجا هیچ کس نمی فهمد که دیگر، کوه، آن قدرها استوار نیست! سبزی درختان به فسفری می زند! پرنده ها غمگین می خوانند! رود، نای رفتن ندارد! اصلاً سایه ای نیست که به آن پناه ببری!
بعد از تو بـاز عـاشـقی و باز... آه... نه!
این داستان به نام تو این جا تمام شد
لابلای همه ی کتاب هایم، هر جا که تو را دیده ام، به یادت نشانه ای گذاشته ام، امّا حالا هیچ کدام از آن نشانه ها، مرا به تو دلالت نمی کند.. امروز، به هوای تو، رفتم کلّی کتاب خریدم، همه را ورق زدم، سطر به سطر، دنبال تو گشتم، نبودی.. بعد یادم آمد مثل سابق، "کتاب دوست" نیستم. ببخشید ها! ولی من، دقیقا" نمی دانم وابستگی جدیدم چیست تا بیایم و تو را پیدا کنم که پشت آن "علاقه" پنهان شده ای یا بهتر بگویم خودت را به پنهان شدن زده ای! قبول کن که این بازی کمی کهنه شده! دیگر این "قدح شراب" مرا سیراب نمی کند و اگر به حقارت من نمی خندی، باید بگویم که صحبت از "نعره ی هل من مزید" است!
پ ن: من شخصیّت با شکوه آسیه همسر فرعون را خیلی دوست دارم. در قرآن از زبان او آمده است که "خدایا برای من خانه ای، نزد خودت، در بهشت بنا کن." "ربّ ابن لی عندک بیتا" فی الجنّة" (تحریم/۱۱)
سوز سرما تا اعماق جانم نفوذ می کند، آسمان به سرخی می زند، از لبوفروش ها خبری نیست... سرما، فرمانروای مطلق این خیابان تاریک است. صدای تو، توی گوشم می پیچد: "دوستت دارم! ع ا ش ق ت هم هستم!"
یادت هست خیابان بیست و سوّم را چقدر بالا و پایین کردیم تا توانستم سانتی متر به سانتی متر برف ها را ــ به قول تو ــ لگدکوب کنم؟! بعد گفتی: "خاک بر سر ِ بی لیاقتت کنن که تحمّل دیدن این همه زیبایی رو نداری!" و من گفتم: "بی لیاقت.. یکی تو، یکی من!"
یادت هست آن آقای محترم ِ لبوفروش بهمان گفت: "بیاین کنار آتیش، گرم بشین!" رفتیم روی صندوق های چوبی نشستیم، چه صدای ترقّی کرد که وزن تو را بر نتابید! در گوشم گفتی: "حدّاقل ادای آدمای مؤدّب رو در بیار! افتادن آدما که خنده نداره!"
یادت هست وقتی برف بازی می کردیم، چقدر آدم بی تربیتی می شدی! گلوله های برف را مستقیماً پرت می کردی توی صورتم.. دفعه ی آخر که به چشمم خورد، تا سی ثانیه همه جا را سفیدِ سفید می دیدم! چهارزانو نشستم روی برف ها و داد زدم: "شوخی کثیفی بود!" تو با صدای بلند زدی زیر خنده، همان خنده هایی که من اسمش را گذاشته بودم "چاق ِ احمقانه امّا دوست داشتنی!"
یادت هست گفتم: "من و تو مثه دو تا کلاغیم روی یه کاغذ سفید".. برگشتی توی صورتم "ها" کردی و گفتی: "کلاغ نه! زاغ! زاغ عاشق برفه!" گفتم: "من که نمی تونم زاغ باشم، آخه چشام سیاهه!" گفتی: "تو برف باش!"
یادت هست چقدر هوا سرد بود! یادت هست ما سردمان نبود..
واقعاً همه ی اینها یادت مانده؟! من که همه شان را سپردم دستِ کسی.. با خودش برد، اسمش باد فراموشی بود!
امروز خیلی اذیّتم کردی، نگذاشتی بخوابم، نشسته بودی توی گوشم پچ پچ می کردی و یک جمله ی تکراری می گفتی! نگذاشتی بیرون بروم، گفتی تنهایی کلافه ات می کند.. نگذاشتی چیزی از فیلم بفهمم، از بس حواسم را پرت کردی.. حتّی نگذاشتی لای کتاب را باز کنم...
می گویم: "هر کتابی که بخوای می خونیم، تو فقط گوش کن، من بلند بلند می خونم"، می گویی: "حالم از صدات بهم می خوره! از بس سرفه کردی، صدات شبیه ارّه شده!".. ساکت می شوم، حرفی نمی زنم، بلند می شوم و راه می روم توی اتاق ِ سه در چهاری که تویش هستیم، دمپایی هایم را پا کرده ای، می روم جوراب بپوشم که موکت، پاشنه های پایم را زبر نکند. پشت به تو، جلوی کمد می نشینم تا جورابی انتخاب کنم.. می گویی: "ساکت نباش!" بر می گردم و توی هوا می نویسم "صدا"! بعد با یک فلش فرضی، کفِ اتاق را نشانت می دهم و روی موکتِ زبر، چیزی شبیه "ارّه" می کشم! می گویی: "قهر نکن! یه چیزی زمزمه کن! انگار کن، داری با خودت حرف می زنی! می خوام گوشم پر بشه از صدات!" بلند می شوی که بیایی نزدیکم.. رو بر می گردانم، می نشینی و می گویی: "تو رو خدا نگام کن! هزار بار گفتم اون لعنتی ها رو ازم دریغ نکن! این زندگی سگی.." حرفت را قطع می کنم، کوتاه می آیم و شروع می کنم به زمزمه کردنِ سلکشن های تو.. باز هم برایم خاطره درست می کنی! این خاطره ها یک روزی مرا از پا در می آورد!
روز قیامت بود، خداوند به ما گفت: نامه ی عمل خود بر خوان! ما نامه را نگاه کردیم و در آن جز سیاهی و تباهی ندیدیم:
چو در نامه نبیند جز سیاهی زبــان بگشـاید و گویــد الهـــی
به دوزخ می روم زین عمر تاوان حقش گوید که پشت نامه برخوان
(الهی نامه،ص۱۴۳)
همه ی گناهان ما آنجا نوشته شده بود، خیلی ترسیده بودیم.. دیدیم که جزخدا کسی را نداریم پس گفتیم:خدایا! با این زندگی پر از گناهی که داشته ام، در آتش دوزخ خواهم سوخت.. خطاب آمد: پشت نامه را بخوان! خواندیم.. باورمان نمی شد! اسم ما در گروه توبه کنندگان بود و به جای هر گناه ما، ده کار خیر ثبت شده..
چو بنــده آن ببینـد شــاد گــردد زهـی بنــده که چون آزاد گــردد
به حق گوید که ای قیّوم مطلق ندیـدم از کــرام الکــاتبین حق
که من دارم گنه زین بیش بسیار که ننوشتند بر من آن دو هشیار!
بگو کان بر من مسکین نویسند بلی چون آن نوشتند این نویسند
که گــرچه مـن گنـاه آلود مـــردم به فضلت بر گناهم سود کــردم
که تا چندان که بـد کردم ز آغـاز به هر یک ده نکویی می دهی باز
(همان، ص۱۴۴)
در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم، با شیطنت گفتیم: خدایا! کرام الکاتبین، حق را به درستی رعایت نکرده اند! گناهان من خیلی بیشتر از آن چیزی ست که آنها ثبت کرده اند.. امّا خدای خوب! حالا که داستان از این قرار است (یعنی هر گناه، به ده حسنه تبدیل می شود)، لطف کن و بگو که همه ی گناهان مرا بنویسند!
میان حق تعالی و هر بنده، سرّی ست که بر "غیر"، فاش نمی شود. چنان که هیچ عاشقی، دوست ندارد معشوق خود را عرضه کند، خداوند نیز بر آفریدگان خود، غیرت می ورزد و اسرار آنان را فاش نمی کند.
حالا اگر یک قدم به سمت من برداری
من صد قدم دور می شوم!
همان جا بمان!
طاقت دور شدنت را ندارم. طاقت نزدیک شدنت را اصلاً...!
فقط، دوست خیالی من باش تا کسی، خط فاصله ها را پاک نکند!
دیگر باور کرده ام که قیصر پرکشیده است... حالا چشم هایم را که می بندم، کلاس ۴۲۲ در طبقه ی چهارم دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را سرد و تاریک می بینم... همان کلاسی که توی همه ی این سال ها، قیصر را آنجا می دیدم، کلاس که تمام می شد، می نشست پشت میز و سیگارش را روشن می کرد، تصویر ِ قیصر در هاله ای از دود را خیلی دوست داشتم! به قول میم ِمهربان، قیصر، خاکستری بود. کت و شلوارش، موهایش، محاسنش و حتّی صدایش! امّا خودش رنگی نداشت از بس زلال بود! بعد از اوّلین کلاس ِنقد ادبی اش،بیرون که آمدیم، میم ِمهربان گفت: "می دونی چیه؟ من عاشق قیصر شدم!" حق داشت عاشق بشود... سر کلاسش چیزی یاد نمی گرفتیم از بس که محو خودش و شخصیتش بودیم! سر ِ همان اوّلین کلاس گفت دامپزشکی را رها کرده چون نتوانسته کبوتر را تشریح کند، به قول خودش: "کبوتر را که گذاشتن جلومون، گفتم:ما نیستیم!" از آن موقع، قیصر، توی ذهن من، شکل یک کبوتر بزرگ ِ سفید و خاکستری شد! هنوز هم،نگاه های معصومانه ی کبوترها شباهت عجیبی به چشم های قیصر دارد! امروز که یاد تصویر ذهنی ام از او افتادم، باور کردم که پر کشیده...
پ ن: چقدر پاییز فصل بدی است!
امروز موقع خداحافظی، وقتی داشتی به زور، توی ماشین جا می شدی و من به زور، در ماشین را برایت بستم! در همان لحظه، داشتم فکر می کردم چطور می شود لطف بزرگت را جبران کرد؟ و برای تشکّر از تو، چه جمله ای باید بگویم؟ الان یادم آمد... باید می گفتم:
من کلمه ی "خوب" را خیلی دوست دارم، چون مثل "تو" می ماند!
حالا همه چیز دارد به "میم" ختم می شود.
مثل حرف های تو که "ناتمام" می ماند،
مثل خود تو که شبیه "مردم" شده ای!
مثل من که "می روم"...
یک صندلی کنار من خالی ست...
لطفاً دست نزنید!
رنگی می شوید ها!
آن وقت هر جا که بروید همه شما را با دست نشان می دهند، رنگ من از دور پیداست!
اما اگر بخواهید، می توانید برای همیشه روی آن بنشینید...
آفتاب دلچسب... برگ هایی که زیر برف پاک کن ماشین ها گیر می کنند، هوایی که رو به سردی می رود، آسمانی که ابری می شود، بارانی که حالا دارد نم نم می بارد! خلوت خیابان های خیس، شال گردن تو که مرا گرم می کند! چتر تو که من خیس نشوم! دست های تو که یعنی هستی... اما من دلم هنوز باد کولر می خواهد! هندوانه و پشت بام و پشه بند می خواهد! اصلا دلم می خواهد زیر پنکه سقفی دراز بکشم و "خاطرات سیلویا پلات" را بخوانم ودیگر افسرده نشوم، چون تو وجود داری...همه جا هنوز سبز است، چون هنوز نگفته ای که می خواهی ترکم کنی!... بعد از آن باران و چتر و شال گردن و دست های تو، من "خزان کوری" گرفتم! (از هر ۲۷ میلیون آدم روی زمین، یک نفر به این بیماری مبتلاست!) حالا پاییز که می آید، همه ی حواس من غیر فعال می شود... زیبایی وجود ندارد! حرف ع ا ش ق ا ن ه ای زده نمی شود! "بوی بهبود نمی شنوم"*! همه چیز تلخ و خشن است! حالا پاییز که می آید، من دیواری به ارتفاع ۱۶۵ سانتی متر، دور خودم می کشم و به خواب عمیق پاییزی فرو می روم و خواب زمستانی را می بینم که کلی برف آمد و کلی آدم برفی درست کردیم و کلی حرف های ع ا ش ق ا ن ه زدیم (زدی) چقدر همه چیز خوب بود! تو چقدر مهربان و دوست داشتنی بودی! چقدر خوشبختی زیاد بود!...
حالا از دیوار ۱۶۵ سانتی متری من بالا آمده ای، مرا از خواب بیدار کرده ای که بگویی: "می شود باز هم ع ا ش ق بود!" نه...همان پشت دیوار بمان! نمی خواهم از زندگی ام بیرون بروی! اما وارد زندگی ام،هم ، نشو! بگذار همین طور به موازات هم پیش برویم، شاید یک روز اتفاقی افتاد!
*بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
دلم تنگ می شود، از همین حالا می دانم که دلم تنگ می شود، می دانم زمستانی می آید که من سردم می شود و دیگر "برف می بارد و عشق" را نمی فهمم، می دانم که دیگر نمی توانم ضبط ماشین را روشن کنم و به سلکشن های تو ـ که در تک تک واژه های ترانه ها حضور داری ـ گوش کنم، دیگر نمی توانم کتاب بخوانم چون تو نیستی که هی تند تند فیلم ببینی و من تند تند کتاب بخوانم، من بزرگ می شوم و می دانم تو را ندارم که بگویی"بچه ای هنوز"... دلم حتی برای "کوفت" گفتن های تو تنگ می شود، تو نخواهی بود و غریب ترین اتفاق دنیا می افتد: رنگ سبز دیگر وجود ندارد! خاطره ی با تو بودن خیلی بزرگ است، بزرگ تر از طاقت من برای فراموش نکردن.
ادامه دارد...
ما هم چنان در عالم دیوانگی به سر می بردیم و هیچ چیز حتّی جامه ای درست و حسابی بر تن نداشتیم، کاسه ی صبرمان لبریز شده بود:
کـالهــی پیــرهــن در تن نـدارم وگـر تو صبــر داری مـن ندارم
خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را
(الهی نامه،تدیّن ص ۱۳۹)
منظور از "بی خویشتن" یعنی ما که در عشق خدا از خود بی خود شده بودیم و هر جوری دلمان می خواست با او حرف می زدیم. به تعبیر زیبای دکتر پورنامداریان "فاصله ای که عاقلان میان خود و خدا احساس می کنند، دیوانه نمی کند و همین احساس نزدیکی است که عطّار از آن به عشق تعبیر می کند" (دیدار با سیمرغ،ص۲۸)
جواب خدا این بود که تنها جامه ای که به تو خواهم داد کفن است.ما هم چشممان را بستیم و:
زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم تـو را ای بنده پرور
که تـا اول نمیـرد مـــرد عـاجـز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز
ببـاید مـــرد اول مفلس و عـور کـه تا کربـاس یابد از تو در گـور
(همان)
ما به خدا گفتیم: ما تو را شناخته ایم، تو همانی که تا آدم رابیچاره نکنی، چیزی نمی دهی!یعنی باید همه چیز را ترک کنیم حتی وجود خودمان را،تا غباری از خاک کوی تو به ما برسد.(ما چون دیوانه ایم می توانیم این طور با خدا حرف بزنیم!)
فنا مقدمه ی حصول مقاصد و وصال است.
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید
گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه ی آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید...
(دکتر شفیعی کدکنی)

دلم یک دوست قدیمی می خواهد با خاطرات قدیمی، خاطراتی که قدیمی ترینش مال دو ترم پیش نباشد و توی آنها من به یک جفت چشم نگاه کنم نه این که سی جفت چشم به من خیره شوند. دلم چرت زدن های سر کلاس دکتر تجلیل را می خواهد. دلم سر گذاشتن روی میز کتابخانه ی دانشکده را می خواهد و خوابیدن و طولانی ترین خواب ها را دیدن و سر بلند کردن و چشم توی چشم دانشجویی شدن که چشم دیدنش را نداری همانی که بعد می شود شوهر یکی از همکلاسی ها، همانی که موقع تبریک گفتن به او هول می شوی و می گویی "سلام آقای شلمان!" (اسمی که بچّه ها روی او گذاشته بودند)
دلم سرک کشیدن توی تمام کتاب فروشی های انقلاب را می خواهد، دلم پیاده روی می خواهد، خستگی می خواهد، صف طولانی اتوبوس می خواهد، گرما می خواهد، یخ در بهشت و... مسموم شدن می خواهد.دلم شب امتحان می خواهد امتحان مثنوی که می دانی open book است یعنی پوست آدم را می کنند! دلم جلسه ی امتحان می خواهد که به پشت پای همان دوست قدیمی بزنی و آهسته بگویی "سؤال سه" و جوابی نشنوی. بعد از امتحان قهر کنی، دوست قدیمی بیاید بغلت کند و ببوسدت و تو همان کاری را کنی که می دانی ازش متنفر است، مقنعه اش را از بالای سرش بکشی روی صورتش و او بگوید "شوخی کثیفی بود" وبعد خنده و بستنی توی باغ دلگشا.(همان محوطه ی سرسبز پشت دانشکده ی حقوق)
دلم باز هم قهر کردن می خواهد با همین دوست قدیمی که می دانی قهر کردن های تو را جدی نمی گیرد نه مثل دوست های امروزی که آدم را از طبیعی ترین حق در دوستی یعنی قهر کردن محروم می کنند! دلم همه ی دنیا را می خواهد که بگذارم یک طرف و دوست قدیمی را طرف دیگر و به او بگویم "تو را با همه ی این، با این همه عوض نمی کنم" کاش بودی...
ما دیوانه ای بودیم که سرمان از جنون عشق الهی آشفته بود، شبی در کنار کعبه خلوت کرده بودیم وبه صاحب نازنین خانه می گفتیم: "اگر در خانه را به روی ما باز نکنی، به جای حلقه سر خود را بر در می زنیم تا سرمان بشکند و دلمان خنک شود" :
خوشی می گفت اگر نگشایی ام در به جای حلقه بر در می زنم سر
که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم رسته گردد
(الهی نامه،تدین،ص۱۱۳)
ما در احوال خودمان غرق بودیم ناگهان صدایی شنیدیم که می گفت: "این خانه پیش از این پر از بت بود که همه درون خانه شکسته شد، حال بتی بیرون خانه شکسته می شود!" :
یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه که پر بت بود این کعبه دو سه راه
شکسته گشت آن بت ها درونش شکسته گیر یک بت از برونش
اگر می بشکنی سر از برون تو بتی باشد که کردی سرنگون تو
در این راه از چنین سر کم نیاید که دریاییش یک شبنم نماید
(همان، ص۱۱۴)
در مقام استغنای الهی "هزار خرمن طاعت به نیم جو" نمی خرند، سرنوشت ما همان چیزی است که در آغاز رقم خورده است.
