خنک شدن هوا آزارم می دهد، از مهر و آبان و آذر متنفرم ،هرچند عزیزترین موجودات زندگی من متولد این ماهها هستند، نمی دانم چرا اینقدر از هجوم خاطره ها هراس دارم؛ سرما، باران، جاماندن چتر، دویدن توی خیابانهای خیس و لیز، دوستت دارم را فریاد زدن، دستی که نمی گذارد زمین بخوری... انگار هوا که سرد می شود باغ خاطرات من به بار می نشیند، صدای قدمهایت را می شنوم، صدایت را که صدایم می زنی؛ همه جا سرد و ساکت می شود و من در خلسه ای یخی فقط تو را می ببینم که نگاهم می کنی، حرف می زنی، می خندی، اشکهایت سرازیر می شود.. عاشقم می شوی، عاشقم می مانی.

اصلاً خود تو هستی که داری با من زندگی می کنی ولی نمی دانم چرا اینقدر توی این خاطره های لعنتی راه می روی؟


گفته بودم که خاطره هایت یک روزی مرا از پا در می آورد...



عنوان پست از سعدی:   بنشینم و صبر پیش گیرم       دنبالۀ کار خویش گیرم

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1392ساعت 20:59 توسط م.س.م |


من عاشق این هستم

که همیشه تو را محکوم کنم!

 






پ ن:

تو هرگز نخواهی فهمید

که تنها حاکم این سرزمین، منم...


+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1391ساعت 12:19 توسط م.س.م |


بدخلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است مگرنه؟

یکبار به من قرعۀ عاشق شدن افتاد

یکبار دگر، بار دگر  بار دگر نه!

(فاضل نظری)

دلم می خواهد روی برف راه بروم و به صدای ترومپتی که از دور می آید، گوش کنم...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1391ساعت 0:59 توسط م.س.م |

 

مجال دیدار نبود.. مجال حرف زدن را هم گرفته ای!

تو که اینقدر اهل بگیر بگیر بودی، چرا ما را هوایی کردی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 0:5 توسط م.س.م |

 دامن کشان می گذرد، تابستان.

از من که زیر درختان گردو جا مانده ام.

در انتظار بلایی که فرود می آید:

یاد تو...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 4:45 توسط م.س.م |

 چقدر همه چیز دارد زود تمام می شود! مثل این است که اصلاً چیزی شروع نشده است! شاید همه اینها خواب بزرگی ست که دیده ام! شاید این خاطره کوچک امّا عمیق که از تو، توی ذهنم مانده دروغ باشد!

امّا آن حوض و آن هندوانه ای که در آب پرت شد هم، دروغ بود؟! کرمهای توی گیلاسها، هم؟! آن هل دادنها توی آب و لباس خشک کردنها، چی؟! سایه درختان گردو را که نمی شود گفت دروغ است! می شود؟!

دلم پشت بام "خونه مادر بزرگه" را می خواهد و پشه بندش را و کاسه ای که توی آن، دلِ یخ آب می شد و داستانهای کوتاه "سلینجر" را که بعد از یک بار خواندن، در کمال ناباوری من، خلاصه اش را می گفتی! مهربان بودی، می خندیدی، هندوانه را هم، با دست می خوردی!

بچّه که بودیم، تابستان فصل بازی بود.. بزرگ شده ایم و تابستان شده فصل بازی دادن یا بازی خوردن! عرق می ریزیم، هشیارتر می شویم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:25 توسط م.س.م |

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده  فارس بکش

دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می گفت به مژگان درازت بکشم

یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

 

... یک ساله شدیم! 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 23:50 توسط م.س.م |

شنیده ام که آن بیرون، هوای لطیف بهاری، آدم ها را شاد و سرزنده کرده است، ابرها توی آسمان قدم می زنند، خورشید هی سرک می کشد و هی می رود پشت ابرها.. نسیم مهربان، با موها و روسری ها بازی می کند، درختان آن قدر سبز شده اند که آبی ِ آسمان پیدا نیست! می گویند بهار آمده! امّا من باورم نمی شود! تو نباشی و فصلها بروند و بیایند؟! زمین بچرخد؟! آفتاب بتابد؟! تو نباشی و من زنده بمانم؟! راه بروم؟! نفس بکشم؟! من شبها بدون فال حافظِ تو می خوابم، ساعت سه نیمه شب بلند نمی شوم که به تو تلفن کنم! آن وقت، همه می گویند بهار آمده! دروغ کثیفی ست آمدن بهار، وقتی تو نیستی.. دلم می خواهد همیشه بخوابم تا تو را ببینم که می آیی و می خندی و می گویی:"من هستم ها! نرفتم ها!" امّا می ترسم توی خواب هم بفهمم که دارم خواب می بینم و زندگی، بدون تو، گستاخانه جریان دارد.. یادت هست که یادت رفت با من خداحافظی کنی؟ توی آن ثانیه های لعنتی،که با سرعت، فرمان را می پیچاندی، فقط "میم" را می شنیدم که از میان لبهای لرزانت بیرون می آمد..

بعد، آن غول وحشی آهنی.. 

بعد، تو، رها..

بعد،طبیعت، بی جان..

بعد، من.. مبهوت..

بعد، زمین و زمان.. هرزه گرد بر مدار ِ من..

گفته بودم:"جانِ طبیعتی!" گفته بودی:"تو جانانِ این همه جانی!" حالا، اینجا هیچ کس نمی فهمد که دیگر، کوه، آن قدرها استوار نیست! سبزی درختان به فسفری می زند! پرنده ها غمگین می خوانند! رود، نای رفتن ندارد! اصلاً سایه ای نیست که به آن پناه ببری!

بعد از تو بـاز عـاشـقی و باز... آه... نه!                                     

این داستان به نام تو این جا تمام شد

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:1 توسط م.س.م |

لابلای همه کتابهایم، هر جا که تو را دیده ام، به یادت نشانه ای گذاشته ام، امّا حالا هیچ کدام از آن نشانه ها، مرا به تو دلالت نمی کند.. امروز، به هوای تو، رفتم کلّی کتاب خریدم، همه را ورق زدم، سطر به سطر، دنبال تو گشتم، نبودی.. بعد یادم آمد مثل سابق، "کتاب دوست" نیستم. ببخشید ها! ولی من، دقیقا" نمی دانم وابستگی جدیدم چیست تا بیایم و تو را پیدا کنم که پشت آن "علاقه" پنهان شده ای یا بهتر بگویم خودت را به پنهان شدن زده ای! قبول کن که این بازی کمی کهنه شده! دیگر این "قدح شراب" مرا سیراب نمی کند و اگر به حقارت من نمی خندی، باید بگویم که صحبت از "نعره هل من مزید" است! 

 

 

 

 

پ ن: من شخصیّت با شکوه آسیه همسر فرعون را خیلی دوست دارم. در قرآن از زبان او آمده است که "خدایا برای من خانه ای، نزد خودت، در بهشت بنا کن." "ربّ ابن لی عندک بیتا" فی الجنّة" (تحریم/۱۱)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 23:7 توسط م.س.م |

امروز خیلی اذیّتم کردی، نگذاشتی بخوابم، نشسته بودی توی گوشم پچ پچ می کردی و یک جمله تکراری می گفتی! نگذاشتی بیرون بروم، گفتی تنهایی کلافه ات می کند.. نگذاشتی چیزی از فیلم بفهمم، از بس حواسم را پرت کردی.. حتّی نگذاشتی لای کتاب را باز کنم...

می گویم: "هر کتابی که بخوای می خونیم، تو فقط گوش کن، من بلند بلند می خونم"، می گویی: "حالم از صدات بهم می خوره! از بس سرفه کردی، صدات شبیه ارّه شده!".. ساکت می شوم، حرفی نمی زنم، بلند می شوم و راه می روم توی اتاق ِ سه در چهاری که تویش هستیم، دمپایی هایم را پا کرده ای، می روم جوراب بپوشم که موکت، پاشنه های پایم را زبر نکند. پشت به تو، جلوی کمد می نشینم تا جورابی انتخاب کنم.. می گویی: "ساکت نباش!" بر می گردم و توی هوا می نویسم "صدا"! بعد با یک فلش فرضی، کفِ اتاق را نشانت می دهم و روی موکتِ زبر، چیزی شبیه "ارّه" می کشم! می گویی: "قهر نکن! یه چیزی زمزمه کن! انگار کن، داری با خودت حرف می زنی! می خوام گوشم پر بشه از صدات!" بلند می شوی که بیایی نزدیکم.. رو بر می گردانم، می نشینی و می گویی: "تو رو خدا نگام کن! هزار بار گفتم اون لعنتی ها رو ازم دریغ نکن! این زندگی سگی.." حرفت را قطع می کنم، کوتاه می آیم و شروع می کنم به زمزمه کردنِ سلکشن های تو.. باز هم برایم خاطره درست می کنی! این خاطره ها یک روزی مرا از پا در می آورد!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 0:31 توسط م.س.م |

روز قیامت بود، خداوند به ما گفت: نامه عمل خود بر خوان! ما نامه را نگاه کردیم و در آن جز سیاهی و تباهی ندیدیم:

چو در نامه نبیند جز سیاهی                                             زبــان بگشـاید و گویــد الهـــی

به دوزخ می روم زین عمر تاوان                                          حقش گوید که پشت نامه برخوان

                                                                                                     (الهی نامه،ص۱۴۳)

همه گناهان ما آنجا نوشته شده بود، خیلی ترسیده بودیم.. دیدیم که جزخدا کسی را نداریم پس گفتیم:خدایا! با این زندگی پر از گناهی که داشته ام، در آتش دوزخ خواهم سوخت.. خطاب آمد: پشت نامه را بخوان! خواندیم.. باورمان نمی شد! اسم ما در گروه توبه کنندگان بود و به جای هر گناه ما، ده کار خیر ثبت شده..

چو بنــده آن ببینـد شــاد گــردد                                       زهـی بنــده که چون آزاد گــردد 

به حق گوید که ای قیّوم مطلق                                       ندیـدم از کــرام الکــاتبین حق

که من دارم گنه زین بیش بسیار                                      که ننوشتند بر من آن دو هشیار!

بگو کان بر من مسکین نویسند                                        بلی چون آن نوشتند این نویسند

که گــرچه مـن گنـاه آلود مـــردم                                      به فضلت بر گناهم سود کــردم

که تا چندان که بـد کردم ز آغـاز                                       به هر یک ده نکویی می دهی باز

                                                                                                         (همان، ص۱۴۴)

در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم، با شیطنت گفتیم: خدایا! کرام الکاتبین، حق را به درستی رعایت نکرده اند! گناهان من خیلی بیشتر از آن چیزی ست که آنها ثبت کرده اند.. امّا خدای خوب! حالا که داستان از این قرار است (یعنی هر گناه، به ده حسنه تبدیل می شود)، لطف کن و بگو که همه گناهان مرا بنویسند!

 

میان حق تعالی و هر بنده، سرّی ست که بر "غیر"، فاش نمی شود. چنان که هیچ عاشقی، دوست ندارد معشوق خود را عرضه کند، خداوند نیز بر آفریدگان خود، غیرت می ورزد و اسرار آنان را فاش نمی کند.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 22:53 توسط م.س.م |

حالا اگر یک قدم به سمت من برداری

من صد قدم دور می شوم!

همان جا بمان!

طاقت دور شدنت را ندارم. طاقت نزدیک شدنت را اصلاً...!

فقط، دوست خیالی من باش تا کسی، خط فاصله ها را پاک نکند!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 21:10 توسط م.س.م |

دیگر باور کرده ام که قیصر پرکشیده است... حالا چشمهایم را که می بندم، کلاس ۴۲۲ در طبقه چهارم دانشکده ادبیات دانشگاه تهران را سرد و تاریک می بینم... همان کلاسی که توی همه این سالها، قیصر را آنجا می دیدم، کلاس که تمام می شد، می نشست پشت میز و سیگارش را روشن می کرد، تصویر ِ قیصر در هاله ای از دود را خیلی دوست داشتم! به قول میم ِمهربان، قیصر، خاکستری بود. کت و شلوارش، موهایش، محاسنش و حتّی صدایش! امّا خودش رنگی نداشت از بس زلال بود! بعد از اوّلین کلاس ِنقد ادبی اش،بیرون که آمدیم، میم ِمهربان گفت: "می دونی چیه؟ من عاشق قیصر شدم!" حق داشت عاشق بشود... سر کلاسش چیزی یاد نمی گرفتیم از بس که محو خودش و شخصیتش بودیم! سر ِ همان اوّلین کلاس گفت دامپزشکی را رها کرده چون نتوانسته کبوتر را تشریح کند، به قول خودش: "کبوتر را که گذاشتن جلومون، گفتم:ما نیستیم!" از آن موقع، قیصر، توی ذهن من، شکل یک کبوتر بزرگ ِ سفید و خاکستری شد! هنوز هم،نگاههای معصومانه کبوترها شباهت عجیبی به چشمهای قیصر دارد! امروز که یاد تصویر ذهنی ام از او افتادم، باور کردم که پر کشیده...

 

 

پ ن: چقدر پاییز فصل بدی است!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 11:15 توسط م.س.م |

امروز موقع خداحافظی، وقتی داشتی به زور، توی ماشین جا می شدی و من به زور، در ماشین را برایت بستم! در همان لحظه، داشتم فکر می کردم چطور می شود لطف بزرگت را جبران کرد؟ و برای تشکّر از تو، چه جمله ای باید بگویم؟ الان یادم آمد... باید می گفتم:

من کلمه  "خوب" را خیلی دوست دارم، چون مثل "تو" می ماند!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 23:58 توسط م.س.م |

حالا همه چیز دارد به "میم" ختم می شود.

مثل حرف های تو که "ناتمام" می ماند،

مثل خود تو که شبیه "مردم" شده ای!

مثل من که "می روم"... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 17:21 توسط م.س.م |

یک صندلی کنار من خالی ست...

لطفاً دست نزنید!

رنگی می شوید ها!

آن وقت هر جا که بروید همه شما را با دست نشان می دهند، رنگ من از دور پیداست!

اما اگر بخواهید، می توانید برای همیشه روی آن بنشینید...

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 13:4 توسط م.س.م |

آفتاب دلچسب... برگهایی که زیر برف پاک کن ماشینها گیر می کنند، هوایی که رو به سردی می رود، آسمانی که ابری می شود، بارانی که حالا دارد نم نم می بارد! خلوت خیابانهای خیس، شال گردن تو که مرا گرم می کند! چتر تو که من خیس نشوم! دستهای تو که یعنی هستی... اما من دلم هنوز باد کولر می خواهد! هندوانه و پشت بام و پشه بند می خواهد! اصلا دلم می خواهد زیر پنکه سقفی دراز بکشم و "خاطرات سیلویا پلات" را بخوانم ودیگر افسرده نشوم، چون تو وجود داری...همه جا هنوز سبز است، چون هنوز نگفته ای که می خواهی ترکم کنی!... بعد از آن باران و چتر و شال گردن و دستهای تو، من "خزان کوری" گرفتم! (از هر ۲۷ میلیون آدم روی زمین، یک نفر به این بیماری مبتلاست!) حالا پاییز که می آید، همه حواس من غیر فعال می شود... زیبایی وجود ندارد! حرف ع ا ش ق ا ن ه ای زده نمی شود! "بوی بهبود نمی شنوم"*! همه چیز تلخ و خشن است! حالا پاییز که می آید، من دیواری به ارتفاع ۱۶۵ سانتی متر، دور خودم می کشم و به خواب عمیق پاییزی فرو می روم و خواب زمستانی را می بینم که کلی برف آمد و کلی آدم برفی درست کردیم و کلی حرف های ع ا ش ق ا ن ه زدیم (زدی) چقدر همه چیز خوب بود! تو چقدر مهربان و دوست داشتنی بودی! چقدر خوشبختی زیاد بود!...

حالا از دیوار ۱۶۵ سانتی متری من بالا آمده ای، مرا از خواب بیدار کرده ای که بگویی: "می شود باز هم ع ا ش ق بود!" نه...همان پشت دیوار بمان! نمی خواهم از زندگی ام بیرون بروی! اما وارد زندگی ام،هم ، نشو! بگذار همین طور به موازات هم پیش برویم، شاید یک روز اتفاقی افتاد! 

 

 

 

*بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم                         شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 20:45 توسط م.س.م |

دلم تنگ می شود، از همین حالا می دانم که دلم تنگ می شود، می دانم زمستانی می آید که من سردم می شود و دیگر  "برف می بارد و عشق"  را نمی فهمم، می دانم که دیگر نمی توانم ضبط ماشین را روشن کنم و به سلکشن های تو ـ که در تک تک واژه های ترانه ها حضور داری ـ گوش کنم، دیگر نمی توانم کتاب بخوانم چون تو نیستی که هی تند تند فیلم ببینی و من تند تند کتاب بخوانم، من بزرگ می شوم و می دانم تو را ندارم که بگویی"بچه ای هنوز"... دلم حتی برای "کوفت" گفتنهای تو تنگ می شود، تو نخواهی بود و غریب ترین اتفاق دنیا می افتد: رنگ سبز دیگر وجود ندارد! خاطره با تو بودن خیلی بزرگ است، بزرگتر از طاقت من برای فراموش نکردن.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 0:15 توسط م.س.م

ما همچنان در عالم دیوانگی به سر می بردیم و هیچ چیز حتّی جامه ای درست و حسابی بر تن نداشتیم، کاسه صبرمان لبریز شده بود:

کـالهــی پیــرهــن در تن نـدارم                                                          وگـر تو صبــر داری مـن ندارم

خطابی آمد آن بی خویشتن را                                                          که کرباست دهم اما کفن را

                                                                                                  (الهی نامه،تدیّن ص ۱۳۹)

منظور از "بی خویشتن" یعنی ما که در عشق خدا از خود بی خود شده بودیم و هر جوری دلمان می خواست با او حرف می زدیم. به تعبیر زیبای دکتر پورنامداریان "فاصله ای که عاقلان میان خود و خدا احساس می کنند، دیوانه حس نمی کند و همین احساس نزدیکی است که عطّار از آن به عشق تعبیر می کند" (دیدار با سیمرغ،ص۲۸)

جواب خدا این بود که تنها جامه ای که به تو خواهم داد کفن است.ما هم چشممان را بستیم و:

زبان بگشاد آن مجنون مضطر                                                         که من دانم تـو را ای بنده پرور

که تـا اول نمیـرد مـــرد عـاجـز                                                        تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز

ببـاید مـــرد اول مفلس و عـور                                                        کـه تا کربـاس یابد از تو در گـور

                                                                                                                      (همان)

ما به خدا گفتیم: ما تو را شناخته ایم، تو همانی که تا آدم رابیچاره نکنی، چیزی نمی دهی!یعنی باید همه چیز را ترک کنیم حتی وجود خودمان را،تا غباری از خاک کوی تو به ما برسد.(ما چون دیوانه ایم می توانیم این طور با خدا حرف بزنیم!) 

 فنا مقدمه حصول مقاصد و وصال است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 10:12 توسط م.س.م |

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید

گذر به سوی تو کردن ز کوچه کلمات

به راستی که چه صعب است و مایه آفات

چه دیر و دور و دریغ!

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید...

(دکتر شفیعی کدکنی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 18:48 توسط م.س.م |